اين روزها بيش از گذشته واقعيت رازگونه «مرگ» را چشيدم. وقتي يك دوست نزديكت را از دست مي‌دهي بيشتر از هميشه مي‌فهمي كه «كل نفس ذائقة الموت» و تو نيز شامل اين كل مي‌شوي!

طلبه تيزهوش و نخبه، رضا داودي كه نمونه يك آدم مؤدب و معنوي بود به يكباره از ميان ما رفت و ما را در شوك فقدان خودش فرود برد. ولي رفتن «بغتة» او براي من درس‌هاي فراواني بر جاي گذاشت ... اين كه مرگ بيش از آنكه تصور كني نزديك توست و اين كه باور آن با شعار و حرف ميسور نمي‌شود. خانواده‌اش هم درسي ديگر بودند براي من و همه! اعتمادشان به خدا و آرامشي كه در مقابل قضاي الهي داشتند چيزي بود كه من فكر مي‌كردم از دوره جنگ به اين طرف ديگر پيدا نمي‌شود ولي ديدم هنوز هم آدمهاي اينگونه پيدا مي‌شوند كه چنين تسليم درگاه او باشند و باور قلبي داشته باشند به «انا لله و انا اليه راجعون».

يادم هست نوجوان كه بودم عشقم نوارهاي مداحي حاج منصور بود. پيش‌تر، فضاي مناجاتي بر روضه و سينه زني غلبه داشت و دلها بيشتر تكان مي‌خورد و ياد شهدا بيشتر بود. يكي از شعرهايي كه او مي‌خواند و من كمتر حس مي‌كردم اين بود: «اي جوانان مرگ را باور كنيد ...»

حالا كه سن‌ام بالا مي‌رود و كساني كه در اطرافم مي‌روند زياد مي‌شوند، مي‌دانم كه هر لحظه بايد مهياي مرگ باشم. معلوم هم نيست كه در كجا و چه زماني «لاتدري نفس باي ارض تموت» وقتي بيايد بي هيچ دليل علمي و پزشكي بايد بروي «إذا جاء أجلهم لايستقدمون ساعة و لايستأخرون»

راستي كه چه زيبا گفت مولاي‌مان كه:«كفي بالموت واعظاً»

نثار روح آن سفر كرده كه مصداق آيه «و من يخرج من بيته مهاجرا الي الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقع اجرع علي الله و كان الله غفورا رحيما» بود فاتحه‌اي بخوانيم.