افلاطون جبههها
ناگفتههاي تقي عزيزي، ديده بان جنگ، از عمليات خيبر
اشاره: جناب عزيزي، امروز در معاونت فرهنگي بنياد شهيد استان خراسان شمالي مشغول به كار است و ديروز، بعنوان بسيجي و بعد سرباز ارتش و دوباره بعنوان بسيجي در اكثر عملياتهاي جدي جنگ، بيش از 15 عمليات، عمدتا هم بعنوان ديدهبان حضور داشته است. شنيدن خاطرات از غواص و تخريبچي و خط شكن و جهادي و... هر كدام لذت خاص خودش را دارد و اين بار، ديدن جنگ از منظر يك «ديدهبان» طراوتي ديگر خواهد داشت و نقش حياتي يك ديدهبان در عملياتها را بيشتر روشن ميسازد و اوج ايثار فرزندان اين ملت را مشخصتر مينمايد. اينك بخشي از خاطرات شنيدني ايشان را در حالي با شما به اشتراك ميگذاريم كه متاسفانه تجربيات ايشان نيز مانند خيليهاي ديگر از بچههاي جبهه، ثبت و منتقل نشده است!
***********
عارفي بنام ابوسراج
قبل از عمليات خيبر چهار ماه را براي آموزش در پادگان ظفر مستقر شديم. آنجا با چند انسان بزرگ از جمله شهيد ابوسراج تركماني، كه از مجاهدين عراقي بود آشنا شدم. ايشان از ترك زبانان كركوك عراق بود كه ليسانس انگليسياش را از انگلستان گرفته بود و چهار پنج سال بود كه در ايران حضور داشت و بسيار عارف مسلك بود. به آيات و روايات بسيار مسلط بود و هميشه يك ديوان حافظ هم همراهش بود و اشعار عرفاني او را براي ما ميخواند. زماني كه روحاني نداشتيم ايشان امام جماعت ما ميشد و سورههاي كوچك قرآن را بين دو نماز برايمان تفسير ميكرد و تذكرات اخلاقي ميداد. از جنبه سياسي هم بسيار آگاه بود و بعنوان يك سخنراني سياسي هم در مساجد و جبهه، دعوت ميشد و مسائل منطقه و خصوصا جنايات صدام را تشريح ميكرد. ايشان در والفجر هشت شهيد شد. بدن مطهرش در مشهد طواف داده شد و سپس در ميان مجاهدين عراقي در گلزار شهداي قم دفن شد. همان جايي كه وقتي هفتاد مجاهد عراقي يكباره شهيد شدند، در آنجا دفن گرديدند.
افلاطون جبهه ها
يكي ديگر از آن انسانهاي بزرگ، شهيد حسين پاكنهاد، بچه بيرجند و از اعضاي ادوات لشگر پنج نصر بود كه قبلا از كادريهاي ارتش بود و طي دو سال تخصصيترين آموزشها را ديده بود ولي تصميم گرفت كه به بسيج بيايد كه آن زمان، ارتش، چهل هزار تومان خسارت از ايشان خواسته بود كه رقم بالايي بود. مرتضي قرباني، فرمانده وقت لشگر پنج نصر خراسان، براي نگاه داشتن اين نيروي توانمند پرداخت آن مبلغ را متعهد شد. ايشان مسوول آموزش ديدهباني ما بود كه گفته ميشد يكي دو بار هم اسير شده ولي قبل از انتقال به پشت جبهه از دست عراقيها فرار كرده است! به ايشان به خاطر تبحر عجيبشان در محاسبات رياضي ديدهباني و تخصص بالايشان، برادر افلاطون گفته ميشد. تخصص ايشان به نحوي بود كه مثلا اگر ما ده تا گلوله مصرف ميكرديم براي زدن يك تانك، ايشان حداكثر سومين گلولهاش به هدف خورده بود!
ماهوارههاي جاسوس!
در عمليات خيبر سه اكيپ ديدهباني در لشگر تشكيل شد كه ايشان، بنده و آقاي مجيد حسيني، از بچههاي مشهد، مسوولين آن شديم. كه هر كدام مان هم يك بيسيمچي و يك كمك ديدهبان داشتيم. از پادگان به سمت منطقه عملياتي راه افتاديم و با يك منظره جالب روبرو شديم. به خاطر به اشتباه انداختن ماهوارههاي غربي -كه براي عراق جاسوسي ميكردند- در تعيين منطقه عمليات، در كل منطقه از شمال يعني كردستان تا ايلام و جنوب، كاروانهاي نظامي در حال تردد بودند و ميديديم كه مثلا چند تريلي حامل تانك به سمت شمال ميروند و چندين كاميون و اتوبوس گلمالي شده به سمت جنوب در حال حركت اند!
بالاخره ما را در اسكلهاي از منطقه عمومي طلائيه پياده كردند كه برايمان ناآشنا بود چون با آبهاي حور روبرو شديم كه در عملياتهاي قبلي تجربه آنها را نداشتيم. از چند ماه قبل روي نيزارهاي حور كار ويژه شده بود و برخي آبراهها را براي عبور و مرور قايقها ايجاد كرده بودند و مسير حركت هر گروه با نوارهاي رنگي پلاستيكي معلوم شده بود. مقداري هيجان زده بوديم چون عمليات آبي انجام نداده بوديم و نميدانستيم با چه مسائلي روبرو خواهيم بود.
از اعتياد تا شهادت
قبل از حركت براي عمليات اتفاقي براي ما افتاد. دوستي داشتيم از بچههاي مشهد به نام آقاي علي قاليباف، كه قبلا اعتياد داشت و چند بار تصميم به ترك گرفته ولي ناموفق مانده بود و نهايتا به پيشنهاد رفقايش به جبهه آمده بود شايد در اين فضاي معنوي بتواند ترك كند! ايشان نه تنها در جبهه به اين موفقيت دست يافته بود كه به جايگاه والايي نيز رسيده بود. اين حال ايشان من را ياد آن شعر مولانا مي انداخت : بهر نان شخصي سوي نانوا دويد/ داد جان چون حسن نانوا را بديد! يعني برخي با انگيزه هاي متفاوتي به جبهه ميآمدند اما در آن فضا انسان ديگري ميشدند.
ايشان در گروه آقاي افلاطون(حسين پاكنهاد) بود كه آقاي شريفي، بچه قوچان هم در آن بود. منتظر حركت بوديم و داشتيم روي چفيههامان كنسرو را بعنوان شام ميخورديم كه در آن تاريكي شب يك نفر با صداي بلند علي قاليباف را صدا ميزد! ايشان بلند شد و گفت: اين صداي برادرم است! نگو كه برادرشان كه ديده بود ايشان پنج شش ماه مرخصي نيامده، به دنبالشان در جبهه آمده بود. يكديگر را به آغوش كشيدند و گريستند. بعد از گريه بسيار برادرشان گفت: داداش! چرا نيامدي مرخصي؟ خانواده نگران تو هستند! ايشان گفت: برادر! از طرف من حلاليت بخواه چون من فردا شهيد ميشوم! يعني ايشان به درجهاي رسيده بود كه زمان مرگ خودش را مي دانست و ما اين صحنه را با چشمان خودمان ديديم. چيزي كه تا آن زمان خيلي شنيده بوديم.
وعده اي كه محقق شد
لنج بزرگي كنار اسكله آمد و نيروهايي كه از ادوات بايد ميرفتند سوار آن شدند و برخي تجهيزات نظامي را هم سوار كردند و به سمت منطقه عملياتي حركت كرديم. واحد ادوات يك واحد خطشكن نيست و معمولا بعنوان پشتيبان وارد عمليات ميشود. معمولا خط توسط نيروهاي پياده شكسته ميشد و بعد ما وارد كار ميشديم. لنج خيلي آهسته به پيش ميرفت و حدود ساعت دوازده شب صداي درگيري بچهها به گوش ميرسيد. بايد وارد منطقهاي كه روستاي الصخره عراق بود وارد ميشديم. كنار ما پيرمردي نشسته بود كه بازنشسته ارتش بود و حالا به بسيج ملحق شده بود. بچههاي تداركات كنسروهايي را توزيع كردند. اين پيرمرد به من گفت: مال شما چيست؟ گفتم: ماهي! گفت: به! خوش به حالت! مال من لوبياست. گفتم: چه فرقي ميكند؟ گفت: دندانهاي من جواب اينها را نميدهد! گفتم: خب براي من فرقي ندارد بيائيد عوض كنيم! خوشحال شد و كنسروهايمان را عوض كرديم. بعدا ماجرايي با اين پيرمرد داشتم كه جالب بود.
حدود چهار صبح بود كه به خشكي رسيديم. هنوز گرگ و ميش بود كه با تيمم نماز صبح خوانديم. اولين اكيپي كه وارد منطقه درگيري شد اكيپ افلاطون بود. ما هم سنگري كنديم تا نوبت ما برسد. هنوز يك ساعت نگذشته بود و تازه هوا روشن شده بود كه ديديم افلاطون برگشت! چهرهاش سياه شده بود و دست و پايش ميلرزيد. گفتم: چي شده؟ با اشاره فهماند كه موج انفجار گرفته! گفتم: قاليباف؟ گفت: شهيد شد! گفتم: شريفي؟ گفت: پايش قطع شده و آنجا افتاده است! پيش بيني شهيد قاليباف، خيلي زود محقق شد و افلاطون ماند و اكيپ ما جايگزين آنها شد.
ديگر از افلاطون خبر نداشتم تا اينكه در پاتك آخر عمليات، يك لحظه صداي افلاطون را توي بيسيم شنيدم. گفتم: تو كجايي؟ گفت: تازه آمدم منطقه و مي خواستم ديدهباني كنم كه پاتك شروع شده و گير كردم و يا شهيد خواهم شد يا اسير! همانجا صدايش قطع شد و به شهادت رسيد و بعد از هفت سال پيكر مطهرش را يافته و به بيرجند بردند.
مقاومت شش روزه
كم كم منطقه ساكت شد و عمليات خوابيده بود و بچهها به اهدافشان دست پيدا كرده بودند و ما بايد به خط مقدم ميرسيديم و آماده اولين پاتك دشمن ميشديم. در خاكريز اول مستقر شديم و در يك سنگر نيمبندي كه بچهها كنده بودند جاگرفتيم. دوربين را برداشتم و منطقه دشمن را برانداز كردم. روبروي ما در فاصله يك كيلومتري رودخانه دجله بود و بعد از رودخانه، اتوبان العماره بصره قرار داشت. اتوبان بزرگي بود كه كاميونها و ماشينهاي شخصي از آن عبور و مرور ميكردند و هنوز متوجه حضور ما در آن نزديكي نشده بودند چراكه تصور عبور ايرانيها از سيزده كيلومتر آبهاي حور را هم نميكردند! بر اساس اصول ديدهباني منطقه را روي نقشه مشخص و جاي قبضههاي توپ را معلوم كردم و ثبتي گرفتم يعني مناطق حساس را ثبت و گراي آن را به قبضهها دادم. اولين كارم هم اين بود كه خمپارههايي را روي آن جاده فرستادم كه عبور و مرور متوقف شد.
بچهها هم رفتند و از دجله عبور كردند و روي اتوبان مستقر شدند. مرتضي قرباني، فرمانده لشگر هم به آنجا آمد و وقتي فهميد من ديدهبانم گفت: اگر ديدي بچهها مجبور شدند برگردند، آن پل بزرگ روي دجله را بزن! البته آن پل بزرگي بود كه با خمپاره منهدم نميشد اما ميشد جلوي حركت عراقيها از آنجا را گرفت. البته براي اينكه ميزان تبحر من را بفهمد چند نقطه را داد و گفت آتش بريز! ما هم با اتكال به آيه شريفه «و ما رميت إذ رميت و لكن الله رمي» كه هميشه ورد زبانمان بود آتش را ريختيم كه به اهداف خورد. بعد از آن ايشان تاكيد كرد كه بايد هميشه كنار من باشيد.
سمت چپ ما هم پل ديگري بود كه در اختيار لشگر عاشورا بود. هدف كلي عمليات خيبر در آن منطقهاي كه ما بوديم بازدارندگي از نيروهاي عراقي از حمله به جزاير مجنون بود كه پشت سر ما قرار داشت. لشگر عاشورا ميبايست يك پل و ما نيز پل ديگر را كنترل ميكرديم تا عراقي ها امكان عبور پيدا نكنند. بايد شش روز مقاومت ميكرديم تا بچههاي جهاد بتوانند پلهاي تانك رويي كه ويژه آبهاي حور ساخته بودند را نصب كنند و عقبه را به جزاير مجنون متصل نمايند.
تحقق عيني آيات قرآن
بچههاي تخريب كه از پل عبور كرده و روي اتوبان مستقر بودند بخاطر حملات سنگين عراق مجبور به عقب نشيني و استقرار در اين طرف دجله شدند. به صورت نوبتي سنگر ديده باني را ميكنديم و يكي هم روي خاكريز مواظب تحرك عراقيها بود. يك لحظه خودم را بالا كشيدم و نگاه كردم كه ديدم ده دوازده تا كاميون عراقي دارند از روي اتوبان به ما نزديك ميشوند. كنار پل ايستادند و ديدم كه تعداد بسيار زيادي كماندوي عراقي كه هيكلهاي بسيار ورزيده و درشتي داشتند پياده شدند. تجربه ما نشان ميداد كه عراق هميشه اولين پاتكش را توسط همين نيروهايش ميزد كه بسيار آموزش ديده و قوي بودند و ما هم كه تازه مستقر شده و خسته بوديم و مهمات كافي هم نداشتيم. سريعا قبضهها را آماده كردم و به بچههاي پياده هم گفتم كه فرمانده شما كجاست؟ گفتند فرمانده گردانمان شهيد شده، فرمانده گروهانمان اينجا نيست ولي آن آقا فرمانده تيپمان است! گفتم: ايشان كيست؟ گفتند: رمضان عامل! خودم را معرفي كردم و گفتم عراقيها دارند ميآيند. آمد نگاه كرد و از ميزان مهمات پرسيد كه گفتم: خيلي زياد نيست! پشت سر ما عراقيها در ميان آب، جايي را درست كرده بودند كه پت(خاكريز آبي) هلكوپتر بود كه با جادهاي چهاركيلومتري به ما وصل ميشد و آوردن مهمات بايد با دست در اين چهار كيلومتر صورت ميگرفت كه كار سختي بود. گفت: ثبتي گرفتي؟ گفتم:بله! گفت: من با همين بچهها به سمت آنها ميروم! گفتم: با همين سي چهل نفر؟! گفت: بله! چون اگر اينجا بمانيم شكست ميخوريم! فقط اگر ديدي كه ما عقب نشيني كرديم با ضمانت من آنجا را بزن! به اين چهارراه حتي يك عراقي هم نبايد برسد چون اگر برسند بچههاي ما در سمت راست و بچههاي عاشورا در سمت چپ را قتل عام خواهند كرد! اگر هم ديدي ما آنها را زديم بزنيدشان تا نتوانند سالم فرار كنند.
كمك ديدهبان من گفت: شما كه هستيد بگذاريد من با اينها بروم! گفتم: برو! گفت: سمينوفات را هم به من بده! آنرا من از سنگرهاي عراقي ها برداشته بودم. به شوخي گفتم: باشه فقط در ثواب هر چه زدي شريكم! اينها رفتند و بايد در مقابل بيش از صد تكاور عراقي ميايستادند. عراقيها از دجله عبور كردند و به سمت ما ميآمدند كه درگيري شروع شد و ما هم چون در ارتفاع بالا قرار داشتيم همه صحنهها را ميديديم. با آرپيجي و كلاش شروع شد و كمكم نزديكتر شدند و به نارنجك و سرنيزه و تن به تن رسيد! يكساعتي درگير بودند كه صداي «الله اكبر» بچهها بلند شد و معلوم شد عراقيها شكست خورده اند و شروع به فرار كردند و عدهاي هم اسير شدند. من هم فرمان آتش دادم و طوري فراريها را زديم كه يكنفرشان هم پايش به دجله نرسيد! آنجا من با چشمان خودم تحقق آيات قرآن و وعدههاي الهي را ديدم كه چطور يك مومن با ده دشمن برابري خواهد كرد. اسرا را به عقب منتقل كردند و منطقه دوباره آرام شد. كمك من برگشت. به او تبريك گفتم ولي او تسليت گفت! گفتم چرا؟ گفت: عامل شهيد شد! پيكر ايشان را به عقب، كنار آب منتقل كرده بودند. آنجا ايستاده بوديم كه قايق عساكر كه مال فرمانده لشگر بود همراه مرتضي قرباني آمد. پرسيد چي شد؟ گفتم: خطر رفع شد اما برادر عامل شهيد شد. ايشان در آخرين لحظات درگيري با اسلحه كمري كه به سرش شليك كرده بود شهيد شده بود.
پرواز پيرمرد
بچههايي كه درگير شده بودند در همان جلو مستقر شدند. من هم جلو رفتم تا به آنها خسته نباشيد بگم. يكهو ديدم يك نفر من را صدا ميزند. ديدم همان پيرمرد ديشبي است. گفت: شما به من كنسروت را دادي حالا بايد از كمپوت من بخوري! دو قاشقي خوردم و خداحافظي كردم و برگشتم به سنگر. شايد پنج دقيقه نشده بود كه ديدم جنازه آن پيرمرد را هم دارند ميبرند عقب! خمپاره باران عراقيها ايشان را شهيد كرده بود.
سرپيچي مشكل زا
مرحله دوم عمليات خيبر در شب دوم و از آن منطقهاي كه بوديم انجام شد و تا رسيدن به دجله ادامه يافت. نزديكي صبح، همه از رودخانه دجله وضو گرفتيم و نماز صبح را خوانديم و در كنار آن مستقر شديم. مقداري كانكس كه پيشتر پايگاه استقرار نيروهاي عراقي بود در آنجا بود كه در آنها جا گرفتيم. بخشي از بچههاي تخريب روي اتوبان جا گرفتند ولي نتوانستند زياد بمانند و برگشتند. بعد از دو سه روز مرتضي قرباني به بچههاي تخريب دستور داد با ديناميت، پل را منفجر كنند! من كنار ايشان بودم و اين دستور را شنيدم. اما متاسفانه بچههاي تخريب احساسي برخورد كردند و با بهانههايي از انجام اين كار خودداري كردند. مثلا گفتند كه شايد بخواهيم برگرديم به اتوبان و از اين حرفها! اين سرپيچي بعدا معضل بزرگي براي ما شد!
خاكريز سي متري!
فيزيك منطقه به نحوي بود كه بچهها در كنار دجله نميتوانستند سنگر بگيرند و بالاجبار چندصدمتر عقب تر جايي كه عراقيها يك تپه به ارتفاع سي متر ساخته بودند مستقر شديم. مخصوصا اينجا به كار ما ميآمد و تا عمق دشمن را زير ديد ما قرار ميداد. از آنجا كه ارتباط ما با عقبه سخت بود چه در رساندن مهمات و نيرو و تداركات به ما و چه در انتقال مجروحان به عقب خيلي مشكل داشتيم و چون منطقه براي عراقيها حساس بود مدام با خمپاره يا هليكوپتر آنجا را ميزدند و ما هم مدام مجروح ميداديم. دو تا بولدوزر و گريدر داشتيم كه هليكوپتر عراقي آنها را با دقت منهدم كرد! يك آيفا هم مهمات زده بود تا براي بچهها بياورد كه آن را هم زدند و منفجر كردند! درست است كه اين خاكريز سيمتري بسيار بلند بود و براي ديدهباني عالي بود اما چون در معرض ديد بود زدن آن هم آسان بود. گراي آن را عراقيها داشتند و مدام آنرا ميزدند كه از ما تلفات ميگرفت.
شهادت مظلومانه كمك تيربارچي
يكي از مظلومانه ترين صحنههاي شهادت مربوط به كمك تيربارچيها بود چراكه اصابت كوچكترين تركشي به بدنشان كه دور تا دور آن پر از فشنگ تيربار بود، باعث سوختن تيرها وكشته شدن ايشان ميشد. در يكي از بمبارانهاي تپه، تركشي به يكي از همين دوستان خورد و جلوي چشمان همه ما گلولهها شروع به سوختن و تركيدن كردند كه دو سه نفر از بچهها كه به كمك او رفته بودند را هم زخمي كرد. ايشان داد و فرياد ميكرد و كمكم و با مظلوميت و رنج بسيار به شهادت رسيد در حالي كه كسي نميتوانست برايش كاري بكند! بعد از شهادتش جنازه مطهر تكهتكهاش را جمع و به عقب منتقل كردند.
ديده بان تنها!
با سختي فراوان، پنج روز از شروع عمليات گذشت و اين در حالي بود كه كمك ديدهبان و بيسيمچي من هم زخمي شده و به عقب برده شده بودند. اكيپ سوم هم به سمت راست رفته و زخمي شده بودند و اينگونه شد كه من تنها ديدهبان منطقه بودم. فكر ميكنم روز سوم بود كه از لشگر تماس گرفتند و گفتند قرارگاه اعلام كرده كه ديدهبانهاي ارتش هم زخمي و شهيد شدهاند و تنها ديدهبان شما هستي لذا قبضههاي توپخانه ارتش را هم به من محول كردند! ما ميديديم كه در آن شرايط فقط خدا به ما كمك ميكرد و توان ما اصلا در آن حدي نبود كه ظاهر ميشديم. اراده الهي فوق اراده ما حاكم بود و همه تيرهايي كه شليك ميشد هم با ما حرف ميزد. گلولهها، پشت سر هم به اطرافم ميخورد و در خاك و دود فرو ميرفتم اما خدا نمي خواست كه من بروم. نيرو بسيار كم شده بود. حتي آب خوردن نداشتيم و به اجبار از آبهاي تلخ حور مزهمزه ميكرديم!
شب موعود
بالاخره شب موعود رسيد. از اول شب تا خود صبح، صداي تردد تانك و نفربر ميآمد و من ميدانستم چه خبر است. به مرتضي قرباني با كد اطلاع دادم. صبح آمد. گفتم: ديروز منطقه دشمن را ديده بودي حالا هم نگاه كن! شده جنگل! آنقدر امكانات ريخته بودند كه قيافه منطقه به كلي تغيير كرده بود! ايشان خداحافظي كرد كه برود ببيند چه ميتوانند بكنند اما من ميدانستم كه نميتوانند كاري بكنند چون اگر ميتوانستند برايمان گلوله و آب و نيروي كمكي ميفرستادند! فضا هم جوري بود كه ديگر با رمز و كد توي بيسيم حرف نميزديم و با نام، يكديگر را صدا ميزديم! در همان ساعات كه داشتم ديدهباني ميكردم جماعتي از فيلمبردارها آمدند و در حالي كه من حواسم نبود از من فيلم گرفتند و بعد جلو آمدند و با من مصاحبه كردند كه من منطقه را برايشان تشريح كردم و گفتم: الان پاتك شروع ميشود، شما نبايد اينجا بمانيد! البته به حرف من گوش ندادند و گفتند ما ميخواهيم جلوتر برويم! كه حتما تعداديشان بعدا شهيد شدند.
ساعت نه و نيم صبح بود و هنوز پاتك شروع نشده بود كه شهيد عبدي، معاون ادوات با جيپ به همراه برادر حسين عندقاني كه از ديدهبانهاي تازهكار اهل بجنورد بود آمد! حالا نميدانم چرا اين جوان بيتجربه را آورده بود. برادر عبدي من را صدا زد كه بيا پائين! آمدم گفت: سوار شو برويم! من دستور دارم شما را به عقب ببرم! من حساسيت مساله را گفتم ولي قبول نكرد و حسين را به بالا بردم تا او را توجيه كنم. سرم را آوردم بالا تا منطقه را برايش توجيه كنم كه ديدم پاتك شروع شد!
تانكها شروع به پيشروي كردند و داشتند جلو ميآمدند. در همين حين هم آقاي عبدي مدام ميگفت: بيا پائين! گفتم: پاتك شروع شد! گفت: من دستور ديگري دارم، بيا پائين! خلاصه حسين را توجيه كردم و گفتم كه خمپارهها همه به گوش اند تو فقط محل ثبتيها را بخوان تا آتش بريزند! رفتم ببينم حرف حساب عبدي چيست. گفت: سوار شو! گفتم: بابا پاتك شروع شده! گفت: من كه دستور ندارم تو را به عقب ببرم، بايد بروي سمت چپ! چون اينجا رديف شده، حسين هم مي تواند اينجا را بگرداند اما در آن سو لشگر عاشورا عقب نشيني كرده و دارد به سمت چهارراه ميآيد و بچهها دارند شهيد ميشوند، تو بايد بيايي جلوي آنها را بگيري! سوار شديم و به سمت چپ رفتيم.
بمباران لانه مورچه!
دويست متري نرفته بوديم كه مدام جاده را ميزدند. ديدم اوضاع خيلي خراب است. به ازاي هر بسيجي ما كه در حال عقب نشيني بود يك تانك يا نفربر وجود داشت! درك اين صحنهها براي خيليها قابل باور نيست اما واقعيت داشت. مجبور شديم برگرديم به چهارراه تا شايد از آنجا بتوانم ديدهباني كنم! ديدم حسين هم آنجاست! گفتم: تو اينجا چه كار ميكني؟ چرا تپه را رها كردي؟ گفت: تپه چيه؟ يك نگاهي بيانداز! نگاه كردم به تپه و ديدم دقيقا مثل لانه مورچه، از عراقي، سياه ميزد! دور تا دور تپه هم پر از نيرو و ادوات آنها شده بود. گفتم چرا آتش نميريزي؟ گفت: قبضهها جواب نميدهند! يا شهيد و مجروح شده اند يا عقب نشيني كردهاند! يكباره ديدم زنگنه مسوول آتش بار ميني كاتيوشا تماس گرفت. گفتم: كجايي؟ گفت: آخر پت خندق! چون ماشين داشت رفته بود عقب. گفتم: چي داري؟ گفت: اينجا مهمات زياد است. گفتم: خاكريز بلنده كه ما بوديم را بگير به آتش كه همين كار را كرد.
نجات توسط بسيجي زخمي
خودمان در چهارراه مستقر شديم و چون خمپارهاي هم نداشتيم بيسيم را توي آب انداختم و رويش رگبار گرفتم تا فركانسهايش به دست عراقيها نيفتد و شروع كرديم به دفاع! آقاي جليل كشميري كه الان در بجنورد دبير است آمد پيش من و با كمك هم خمپاره آرپيجي را براي آرپيجي زنها آماده ميكرديم تا آنها شليك كنند به سمت تانكهايي كه با صدها نيروي پياده در اطرافشان به سمت ما ميآمدند. دو تا پيرمرد آرپيجي زن بودند كه در اثر شليك زياد از گوشهايشان خون ميآمد اما ادامه مي دادند. همينطور كه به اينها كمك ميكرديم گاهي هم با اسلحه به سمت دشمن رگبار ميبستيم كه يكهو ديدم يك بسيجي كه تيرخورده و افتاده بود به من گفت: بخواب برادر! بخواب! فكر كردم ميگويد بخواب كه تير بهت نخورد! من توجه نكردم چون در آن فضاي پر از گلوله و آتش خوابيدن معنا نداشت اما اين برادر با اينكه زخمي بود خودش را روي من پرت كرد كه غلت خورديم به پائين و بلافاصله ديدم كه آتش عقبه آرپيجي از بالاي سرمان رد شد! نگو كه يكي از پيرمردها در حال شليك بوده و حواسش به من نبود كه دقيقا پشت سرش بودهام و اگر شليك ميكرد آتش قوي آن من را ميكشت.
سيزده كيلومتر شنا در آب
گلولههاي آرپيجي تمام شد و عبدي گفت: حالا ديگر كاري نميشود كرد، بنشين تا برويم! جليل كشميري و حسين عندقاني اصرار كردند كه تو برو! هنوز پنجاه متر فاصله نگرفته بوديم كه از ماشين پياده شديم و ديديم هواپيمايي از بالاي سرمان رد شد و درست از سر چهارراه تا آخر جاده خندق را زير رگبار دو زمانه بست! كه اين گلولهها مشابه خمپاره شست اند و قدرت انفجار زيادي دارند. يكي از همينها درست به لاي پاهاي من خورد و دست و پاهايم پر از تركش شد! افتادم زمين و ماشين هم آتش گرفت. يك لحظه عبدي را صدا زدم. جليل با حسين كه زخمي شده بود هم به بالاي سرم رسيدند. به حسين گفتيم برو، آقاي عبدي هم گفت شما اينطوري نمي تواني به عقب بيايي بروم برايتان قايق بياورم. جليل ماند و واقعا به من رسيدگي كرد چون دو سه ساعت قايقي پيدا نكردند! در همان لحظات كسي كه با من مصاحبه كرده بود بالاي سرم آمد. گفت: ما به حرف شما گوش نكرديم و همه جز من شهيد شدند و من فقط توانستم دوربين را بردارم و بياورم كه همانجا هم چند كلمهاي با من مصاحبه كرد.
دشمن آمده بود تا چهارراه و بچههايي كه زنده بودند يا اسير شدند يا به آب زدند كه اكثرشان شهيد ميشدند چون جليقه نداشتند يا زخمي بودند. يكي از برادرها به نام حاج حسن محقر كه فرمانده گردان بود و روحاني بود و البته فوق ليسانس علوم سياسي هم داشت، همه نيروهايش را با قايق به عقب فرستاده بود و نيروها كه اصرار كرده بودند يكي از ما پياده ميشويم شما بيائيد برويد، قبول نكرده بود و خودش به آب زده بود! آدم ورزيده و شناگر ماهري بود و سيزده كيلومتر آبهاي حور را شنا كرده بود! ما با هم صميمي بوديم. بعدها از او پرسيدم چطور توانستي در آبهاي پر از ني، اين كار را بكني؟ گفت: پانصد متر كه شنا ميكردم، نيها را زير پايم جمع ميكردم و مدتي روي آنها ميايستادم و استراحت ميكردم و ادامه ميدادم! ايشان بعدا در كربلاي چهار به شهادت رسيد.
آزادسازي اسراي عراقي
در همان چند ساعتي كه افتاده بودم ديدم تعداد زيادي اسير عراقي كه در حملات به دست نيروهاي ما افتاده بودند هم حضور دارند. مرتضي قرباني يك بلندگوي دستي گرفت و با يك عربي دست و پا شكسته برايشان سخنراني كرد و بعد هم توضيح داد كه ما بر اساس اعتقادمان حق كشتن شما را نداريم و چون امكان بازگرداندن نيروهاي خودمان را هم نداريم شما آزاديد كه برويد! شايد حدود دويست نفر عراقي آنجا بود كه پس از شنيدن اين سخن، هلهله كنان پا به فرار گذاشتند!
بازگشت تلخ
من را سوار برانكارد كردند و كمكم به عقب آوردند و به پت هليكوپتر رساندند اما قايقي براي انتقال به آن سو نبود. چند بار هم خواستند من را سوار هليكوپتر كنند كه مجروحان ديگر كه توان راه رفتن داشتند سوار ميشدند و جا براي من نبود. حتي جليل من را سوار تويوتاي حامل ميني كاتيوشا كرد تا وقتي هلي كوپتر نشست دنده عقب برود و من را سوار كند اما تا هليكوپتر آمد پائين هواپيماي دشمن آن را زد! اين آخرين هليكوپتر بود و بقيه را دشمن زده بود. در همان حال يك نفر آمد و به آقاي كشميري گفت يك قايق به دنبال شما آمده و توي يكي از آبراهها منتظر شماست. براي رسيدن به آن بايد يك كيلومتر به سمت عراقيها ميرفتيم! هر جور بود خودمان را به قايق رسانديم و من و چند مجروح ديگر سوار شديم اما جليل گفت من ميمانم! گفتم: بيا! گفت: نه من توان دفاع دارم و بايد بمانم! در حالي داشتيم به عقب باز ميگشتيم كه بسياري از بچهها مجروح و شهيد شده بودند و يك شكست تلخ را تجربه كرديم. ما را به جايي بردند كه قايق، بنزين تمام كرد و چند ساعتي منتظر شديم تا به ما بنزين رساندند و به اسكله برگشتيم و از آنجا هم به بيمارستاني در شيراز منتقل و پانزده روز بستري شدم.

