تبليغاتX
آرمان خواهی
آرمان خواهی
دست نوشته های یک جوان آرمان خواه

نكات بسياري را مي‌توان نام برد كه در نوع فهم و ميزان معرفت انسان نقش دارند، از جمله، عنوان مشهور و كلي «تقدم نظريه بر فرضيه» كه بسيار قابل تامل است، اما در اين مجال صرفا به ذكر چند نكته عمدتا مغفول و عيني بسنده مي‌شود. توجه به اين نكات ضروري است كه اين موارد به معناي نتيجه حتمي نيستند ولي در اكثر افراد موضوع خود صادق اند. بعضا معرفت قطعي عقلي و بعبارتي فهم مساله تحت تاثير اين مسائل قرار مي‌گيرد و نه فقط معارف تجربي و نسبي و سليقه‌اي و همچنين بديهي است كه اين نكات به معناي تكثر حق يا عدم امكان فهم صحيح آن نيست!‌

*رابطه جغرافيا با معرفت: آدمهاي بزرگ شده در شهرهاي كوچك، عمدتا سخت‌گيرتر و محدودانديش‌ترند! از همين روست كه كار فرهنگي در شهرستان‌ها توهم‌زاست! كوچكي‌شان توهم «امكان اثرگذاري گسترده» را ايجاد مي‌كند اما در واقع، محدوديت مكاني به محدوديت فكري و تنگ‌نظري‌ها دامن زده است و عمدتا امكان كار را گرفته است!

*رابطه آب‌و‌هوا با معرفت: سرما و گرما و شدت و ضعف سختي ناشي از آب و هوا، بر شخصيت انسان اثر مي‌گذارد و از همين روست كه آدمهاي متولد شهرهاي سردي كه مدام وادار به پوشاندن و خانه‌نشيني و آرامش شده‌اند، مجموعا آرام‌ترند از بزرگ‌شده‌هاي سرزمين‌هاي گرم كه معروف اند به خون گرمي! اين مسائل تا حدي جدي است كه در معرفت شناسي سرفصلي با عنوان «جغرافياي معرفتي» شكل گرفته است!

*رابطه روحيات با معرفت: روحيات انسان، به شدت بر نوع نگاه او به همه چيز و حتي نوع رفتارها و عكس‌العمل‌هاي وي در قبال موضوعات يكسان، اثر دارد. از همين رو آدمي كه شخصيتي احساسي دارد، با آدمي كه شخصيتي زمخت و خشن دارد،‌به يك مساله از جهت واحد، نگاه واحد ندارند! اطراف ما، از موضعگيري‌هاي سياسي تا برداشت‌هاي قرآني و نظريات فقهي، اين زمختي و سهولت، قابل رصد اند!

*رابطه سن و تجربه با معرفت: اينكه در باب بسياري از بزرگان داريم كه در سنين بالاتر برخي نظريات خود را تغيير داده‌اند –بخشي از آن- ناشي از رشد يافته‌هاي تجربي در ايشان است. آدمي كه حج رفته يا سختي‌هاي صحرا را چشيده احتمالا با كسي كه اين تجربه‌ها را نداشته، در حكم نهايي فقهي‌شان يكسان نخواهند بود!

ارسال در تاريخ 88/08/26 توسط alkomx

يكي از گله‌هايي كه گاها از برخي اساتيد شنيده‌ايم، گله از برخورد مهندسي با مسائل علوم انساني است. آنچه اينك، به عنوان يك پديده جديد درآمده، بروز علاقمندي به توليد علوم انساني و  استراتژي ‌سازي توسط مهندسان جواني است كه به نحوي دست خود را به علوم انساني رسانده‌اند! البته اين تبرك‌جويي بد نيست اما به شرطي كه ساختار ذهني و روشي سابق، خودآگاه يا «ناخودآگاه»، در عرصه جديد به كار گرفته نشوند.

كسي كه با «كميت»ها سر و كار داشته و بر آن اساس، دائما «قطعيت» را چشيده است و با «فرمول»‌ها و «دستگاه» و «ابزارها»ي مختلف، «نتايج» زودرسي نيز مي گرفته، نمي‌تواند با مسائل «كيفي» و «نسبي» عرصه فردي و اجتماعي عيني و نظري، كه شايد به راحتي هم قابل «جمع بندي» نباشند به راحتي كنار بيايد و از همين رو با فاكتورگيري‌ها و ساده‌سازي‌ها و دسته‌بندي‌هاي مغلوط و ناروا، به «سرعت»، «تعميم»هايي را مي‌دهد و نتايجي را مي‌گيرد و بعضا «توصيه»هايي را مي كند كه از «دقت» و «جامعيت» لازم و كافي برخوردار نيستند!

عدم نياز به «تتبع» فراوان به دليل عدم وجود نظريات مختلف در گزاره‌هاي قطعي رياضي و همچنين استفاده از «استقراء» و «قياس»هاي ناصحيح، در كنار «جزئي‌نگري»ها و «اعتماد به نفس»ي كه ناشي از تنفس در همان فضاي غيرپيچيده و قطعي بوده‌اند، به ملغمه شدن روش‌شناسي تحقيق در علوم انساني انجاميده اند! غافل از اينكه علوم انساني يا اجتماعي، با اين دستگاه فكري و فرمول‌هاي آن، قابل تحليل نيستند و اساسا تحليل يك امر پيچيده با روش‌ ساده يا انسان‌هاي ساده‌انديش و ساده‌ساز و ساده‌دوست! ميسور نيست!

اگر حتي «مقدمات علمي» و «موخرات عيني» لازم در امر تدوين استراتژي–كه مي‌دانيم استراتژي اساسا سطحي تحليلي اجتماعي است نه تكنيكي فني-  را احصاء شده بدانيم، اين روش كار است كه ممكن است نتايجي غيرصحيح را حاصل كند، در حاليكه مدون آن، خود بر اين امر، آگاهي ندارد! از همين رو تنفس مديد در فضاي علوم انساني،‌لازمه خو گرفتن با ماهيت آنهاست و آنانكه براي گذر از اين مرحله و رسيدن به خروجي، عجله دارند، بايد مواظب التقاطها و تركيب‌هاي ناصحيح باشند! ان شاء الله 

* پ ن: اگر نياز چيزي را درك نمي كني به تقليد مخواه كه اين جز بازيگري نيست و اين بازيگري جز سياهي قلب و خستگي و دلزدگي چيزي نمي‌آورد. آنها كه با دل بازيگر و تنها با زبان خويش دعا مي كنند محروم مي شوند و دور! مرحوم علي صفائي حائري

ارسال در تاريخ 88/08/16 توسط alkomx

قطعا مهمترين مساله كنوني ما در همه سطوح فكري و عملي، حتي در عرصه‌ سياسي، مواجهه اسلام و غرب است و از همين رو بايد قبل از هر چيز نسبت به «نسبت» اين دو، موضع شفاف داشته باشيم. در اين مجال به نكات و سوالاتي كوتاه خصوصا در باب طرفداران نظريه «نفي كلي»، اشاره خواهد شد و از آنجا كه نگارنده نيز هنوز جمع‌بندي نهايي ندارد، نتيجه گيري خاصي صورت نخواهد گرفت.

منظرها) در باب نقد مدرنيته چند منظر وجود دارد: عده اي شيفته غرب اند و آنرا الگويي براي حكومت داري مي‌دانند! جماعتي نيز گرچه فرهنگ غربي را به شدت «نقد» مي‌كنند اما در آن برخي نقاط مثبت نيز مي‌بينند كه معتقدند مي‌توانند از نقاط منفي آن تفكيك شوند.اينان را مي‌توان مسامحتا طرفداران «نفي جزئي» ناميد. دسته آخر افرادي اند كه غرب را يك «كل منسجم انفكاك ناپذير» مي‌دانند كه مبادي و نتايج آن قابل تفكيك از يكديگر نيستند. اين گروه شامل جريانات و افراد مختلفي از جمله برخي سنت‌گراها و فرهنگستاني‌ها و فرديدي‌هايي كه از خاستگاه فلسفي به «نفي غرب» مي‌پردازند تا سنتي‌هايي مانند مهدي نصيري كه از خاستگاه اخباري و كلامي به اين نتيجه رسيده‌اند، مي‌باشد كه سرآمد آنان را بايد جريان متمايل به هايدگر و مرحوم احمدفرديد بعنوان تقريرگر فارسي ‌زبان افكار او دانست. در اين طيف افراد بسياري مانند مرحوم مددپور، داوري، معارف، طاهرزاده و... بوده و هستند كه البته نقطه اشتراك‌شان در روش و كيفيت سلب است و نه الزاما در مدل ايجابي جايگزين! اين منظر را مي‌توان «نفي كلي» ناميد.

علل گرايش) به نظر مي‌رسد فارق از عوامل معرفتي، نوعي زمينه‌هاي روان‌شناختي نيز در گرايش به اين منظر وجود دارند چرا كه يك فرد مذهبي پس از مواجهه با حجم عظيم توليدات فكري غرب و كم‌كاري اين طرف و همچنين نتايج فاسد و مضر آن، به خاطر داشتن تعلقات ديني، مطلوب خويش را در نفي كلي طرف مقابل مي‌يابد. كما اينكه در پي همين رويكرد، نظريات حداكثري در باب علم و دين كه به رياضي و پزشكي اسلامي نيز معتقدند، در مذهبي‌ها خصوصا جوانان بيشتر مورد استقبال قرار مي‌گيرند!

ادعاها) در باب ادعاهاي اين گروه برخي سوالات مطرح اند. هر چند اقتضاي آزادانديشي علمي، تعميم نظريات امام و رهبري در همه موضوعات نيست اما ايشان سعي داشته‌اند تقريري از انقلاب اسلامي و نظرات امام و رهبري ارائه دهند كه منطبق بر رويكرد خودشان باشد در حاليكه حداقل تاييد اصل سينما، لزوم خواندن دروس غربي براي خدمت، تاييد نياز به فناوري و... با نتايج تفكر اين عزيزان در تضاد است. مگر آنكه اين سخنان را در چهارچوب نيازهاي دوران گذار بدانند و بدانيم!

همچنين در باب يكي از مباحث بنيادين، يعني «تبيين دقيق‌ حدود استفاده از طبيعت»، به نظر مي‌رسد ابهاماتي دارند. از جمله مي‌توان به اين مثال بسنده كرد كه چگونه مي‌شود خاك رس اگر تبديل به قالب بتني شود خلاف خواست خداوند و اگر تبديل به كوزه شود متناسب با فطرت الهي انسان است؟! پاسخ به اين سوال نبايد مصداقي باشد چرا كه اگر اين حدود به درستي تبيين شوند «عملا»، اختلافات موجود با نظريه «نفي جزئي» برطرف مي‌گردد هر چند اختلافات نظري باقي اند.

سوالات بسيار ديگري در باب نسبت ما و غرب مطرح اند از جمله اينكه مشخصه‌هاي اصلي غرب چيست؟ آيا غرب سابقه حدوث تاريخي داشته است؟ وجه مميزه اين تمدن و تمدن‌هاي سابق چيست؟ كدام بخش از توليدات تمدن اسلامي، اسلامي اند؟ آيا يافته‌هاي ناشي از شهود شخصي مسلمانان جزء تمدن اسلامي است و چگونه قابليت ساختارمند شدن آنها ممكن است؟ دوران گذار از مدرنيته به تمدن اسلامي چگونه است و...؟

براي آشنايي با منظر نفي كلي، همچنين ر.ك: سلسله سخنراني‌هاي همايش «آنان كه مي‌انديشند» كانون انديشه جوان/كتابهاي گزينش تكنولوژي از دريچه بينش توحيدي و توهم و مدرنيته و جزوات تمدن سازي شيعي استاد طاهرزاده/ ديدار فرهي و فتوحات آخرالزمان، مددپور و...
ارسال در تاريخ 88/06/06 توسط alkomx

 1.فقه رايج به دلايل مختلف كه مهترين آنها فردي بودن نگرش فقيه در استنباط و صدور فتاواي است ابتلائات بسياري دارد كه از جمله آنها، عدم تبيين مناسبات آن با «اخلاق» است. بعبارت ديگر نسبت احكام فقهي و اخلاقي هنوز مشخص نيستند لذا شاهد فتاواي نافي اخلاق بوده و هستيم. متاسفانه در باب اين مسائل بسيار مهم كمتر كار نظري صورت گرفته و منابع موجود در اين باب بسيار اندك اند.

2.يكي از مباحث بنيادين كه در حوزه فلسفه فقه و بعنوان امري برون فقهي بايد مورد بررسي قرار گيرند تعيين نسبت سه جزء دين است. در باب نسبت اين سه جزء كه شامل عقايد، اخلاق و احكام مي‌باشد آنچه بديهي است حاكميت عقايد بر اخلاق و احكام است يعني گزاره‌هاي اينان نمي‌توانند خلاف معارف الهي باشند و شايد مساله اختلافي تعيين حاكم و محكوم مابين اخلاق و احكام است. به نظر مي‌رسد اينكه احكام فقهي نبايند خلاف اخلاق باشند نيز قابل اثبات باشد.

3.مثالهاي بسياري مي‌توان ذكر كرد كه گرچه حرام اخلاقي محسوب مي‌شوند اما فقه رايج پاي آنها را بعنوان حكم‌الله امضاء مي‌نمايد! انساني را تصور كنيد كه مي‌خواهد عمرش را به بطالت و خوردن و خوابيدن بگذراند. فقه رايج، افعال او را در صورت نداشتن مفسده براي خود و ديگران جايز مي‌داند! يا كسي را تصور كنيد كه تنوع طلبي جنسي و شهوت‌راني خود را تحت لواي ازدواج موقت در‌آورده و مدام به اين امر مشغول است! فقه رايج، نفس عمل او را در صورت رعايت حدود شرعي مورد نظر جايز مي‌شمارد! راستي حكم اخلاق در باب اين اعمال چيست و لسان آيات و روايات چنين افرادي را چگونه توصيف كرده و به چه تشبيه نموده است؟!

4.توجيه عامه حضرات براي اين تناقضات آن است كه فقه (يا حقوق) به «حداقل‌ها» نظر دارد در حالي كه اخلاق به «حداكثرها» توجه نموده است. معناي اين سخن آن است كه كسي با رعايت فقه رايج مي‌تواند «سعادتمند» باشد چرا كه حكم‌الله را رعايت نموده است هر چند كه حد بالاتري نيز وجود دارد كه بهتر است به آن توجه ورزد. حال اين سوال پيش مي‌آيد كه اگر اين فرد سعادتمند است پس آن توصيفات شداد و غلاظ درباره اعمال يا آدمهايي كه گفتيم مصداق چيست؟ چطور مي‌شود انساني ملعون خداوند باشد و در عين حال سعادتمند؟! چطور مي‌شود آدمي به مثال چهارپايان باشد و روي بهشت را ببيند ولو طبقه همكف آن را !؟!

5.اينكه جزئي از آموزه هاي دين امري را نفي كنند و حكمي فقهي در عين واحد آن را اثبات نمايد مستلزم تناقض در دين و نفي جزئي، جزء دگر است كه ابطال اين حالت بديهي است و نوعي خالي شدن زندگي از روح و حقيقت دين را تجويز مي‌نمايد. لذا به نظر مي‌رسد جاي تاملات جدي در باب حالت رايج احكام فقهيه وجود دارد كه بايد به نحو روشمند و مستند مورد توجه قرار گيرند. ان شاء الله  
ارسال در تاريخ 88/06/01 توسط alkomx

با دوستي سخن از مرجع تقليد اعلم به ميان آمد، چون ديگران! به قاعده رايج، از درس شلوغ برخي مراجع و احتمال اعلميت ايشان اشاره كرد! اين استدلال مخدوش، بهانه نوشتن اين تاملات شد!

1. آنچه در فقه، به مقلد توصيه مي‌شود پرس و جو براي يافتن اعلم، از معتمدين عادل است گرچه اين روش، مقرون به خطا نيز هست اما براي مقلد – چه مصيب و چه مخطيء- حجت آور است.

2. فقه، جزء كوچكتر دين است و رساله ها نيز -عمدتا- جز در مسائل فردي به كار نمي‌آيند و مماثل و نماينده دين محسوب نمي‌شوند. به گفته حضرت امام تفاوت اسلام اصيل و اسلام فعلي، مانند تفاوت آموزه‌هاي رساله ها و كتاب و سنت است!(نقل به مضمون)

3. كار رايج فقها و مراجع عظام، استباط «حكم خدا» از ميانه آيات و روايات، براي موضوع و مساله اي خاص است كه با روش خاص خود و با استفاده از علوم متعددي چون اصول فقه، درايه، رجال و... صورت مي‌پذيرد.

4. فهم مقصود شارع، از متون ديني صورت مي‌پذيرد كه «نطق» خاصي دارند اما به دلايل مختلف، گاها به انطاق و استنطاق نيز منجر مي‌شود.

5. اجزاء ديگر دين، كه مجموعا جهان بيني فرد را تشكيل مي‌دهند يكي از عوامل موثر در اين برداشت متني است. از آنجا كه فرضيه بر نظريه مقدم است، اين فرضيه‌ها بايد مبتني بر آموزه‌هاي ديني باشند.

6. فهم جامع از آموزه‌هاي دين در فهم اجزاء ديگر آن نيز موثر است. بعنوان مثال نوع نگاه به كرامت انسان يا جايگاه حكومت ديني، بعنوان مباحثي برون فقهي، در برداشتهاي فقهي نيز موثرند.

7. شناخت موضوع بمعني الاعم كه همان شناخت جهان روز و مسائل آن مي‌باشد نيز در صدور حكم موثر است. آنكه فهمش از جهان امروز به مسائل فردي و جزئي محدود است با آنكه سيستم هاي پيچيده اقتصادي سياسي اطلاعاتي را مي‌فهمد قطعا حكم واحدي نخواهند داشت. مثالهاي زيادي وجود دارد اما به همين بسنده كنيم كه «برخي» مراجع، حكم يابنده گنج را اداء خمس آن و سپس تملكش مي‌دانند!! بر خلاف ديگراني كه معتقدند بايد بر اساس قوانين حكومت اسلامي و ساز و كارهاي ميراث فرهنگي عمل كرد.

8. همچنين عدم فهم كلان و اجماعي از موضوعاتي كه مسائل آنها بعضا در ابواب فقهي واحد يا متعدد بحث شده اند و اينك در چهارچوب‌هاي نظري چون اقتصاد، سياست و... بررسي مي‌شوند، محمتل به ارائه احكام پراكنده و جزئي كه در آن كل نمي گنجند هست. درباره موضوعات جزئي نيز مراجعه به كارشناسان براي فهم بهتر موضوع، چنانچه برخي مراجع از آن بهره مي‌برند، ضروري است.

9. درباره ميزان توان علمي حضرات مراجع در استباط فقهي و گستردگي تتبع روايي‌شان (ابزارهاي فهم) به نظر مي‌رسد عمدتا از حد كافي برخوردار مي‌ّباشند و تفاوت جدي‌ ميان‌شان نيست. ارائه نظر تخصصي به عهده كساني است كه امكان مقايسه فقهي اصولي در سطح عالي آن را داشته باشند.

10. لذا دو عامل فهم جامع از دين و همچنين شناخت موضوع نقش بسزايي در حكم نهايي فقها دارند و بايد اينها را در بررسي مرجع تقليد اعلم لحاظ كرد و دچار غلط‌هاي مشهور نشد.

ارسال در تاريخ 88/05/07 توسط alkomx

يكي از جملات –براي برخي- سوال برانگيز رهبر انقلاب در نماز جمعه پس از انتخابات اين بود: «دشمنان ملت ايران ميدانند كه وقتى اعتماد وجود نداشت، مشاركت ضعيف خواهد شد؛ وقتى مشاركت و حضور در صحنه ضعيف شد، «مشروعيت» نظام دچار تزلزل خواهد شد» پس از اين سخنان اين سوال براي بسياري كه با نوع نگاه ترويج شده توسط موسسه امام خميني در باب مقبوليت و مشروعيت خو گرفته بودند ايجاد شد كه چرا اين سخن بدين نحو بيان شد!؟! آيا مقبوليت هم عرض مشروعيت فرض شده يا جزئي از آن كه چنين ادعايي شده است؟ و سوالات بسياري از اين دست!

اينك فرصت خوبي است تا اين مساله بيشتر باز شود و برخي ظرايف آن روشن گردد و يكي از پايه‌هاي اساسي تفكر رايج سياسي كشور، كه شعار مردم‌داري مي‌دهد اما از نظر تئوريك نظر و راي مردم را مشروعيت بخش نمي‌داند! مورد نقد و بررسي قرار گيرد.

اين دوستان در باب ادعاي‌شان به چند مساله تمسك مي‌جويند كه به نظر مي‌رسد بيشتر مغالطه اند! مثلا گفته مي‌شود اگر مقبوليت ملاك حقانيت باشد پس علي‌«ع» كه گوشه خانه نشست، بر حق نبود! يا در مثالهاي امروزين انتخاب بني صدر را نشانه‌اي از عدم امكان مشروع دانستن راي مردم مي‌دانند! احتمالا ريشه اصلي اين ادعا را بايد در خلط ميان مشروعيت و حقانيت و مساوي دانستن اين دو دانست كه از اين استدلال مخدوش گرفته شده است كه:«هر كس حق است مشروعيت حكومت را نيز داراست.» ناگفته نماند مشروعيت بمعناي قانوني بودن است نه شرعيت كه خود شايد تعبيري ديگر از حقانيت باشد. بعبارت ديگر مشروعيت به مقام تحقق مرتبط است نه مقام نظر!

حال مي توان پرسيد اگر حقانيت ملازم مشروعيت باشد آيا نمي‌توان اين نتيجه را گرفت كه ممكن است كسي حقانيت داشته باشد ولي مقبوليت نداشته باشد و حاكم شود و آيا اين معنا، مشابه ديكتاتوري نيست؟!

در آن سو نيز البته صرف داشتن مقبوليت به معناي مشروعيت نيست چرا كه ممكن است حاكمي ناصالح به هر روشي – خواه درست خواه غلط- به حاكميت برسد ولي اين به معناي صلاحيت و مشروعيت وي نيست.

بعبارت بهتر از منظر فلسفه سياسي اسلام، كه در تقرير حضرت امام ارائه گرديد، «حقانيت بهمراه مقبوليت، مشروعيت زاست نه يك كدام از آنها» پس درست است كه راي مردم «ماهيت حقانيت بخشي» ندارد اما در انديشه ديني، محق به حكومت بايد «همراهي مردم» را نيز داشته باشد و اين مهم بعنوان يك بال نظام اسلامي، يكي از مولفه هاي هميشگي نظام بوده و خواهد بود.

شايد علت اصلي اينكه هدف بزرگ دستيابي به حكومت صالحان در اسلام به روشي جز اقبال آگاهانه و اختياري مردم صورت نمي‌گيرد و اين هدف بزرگ با هر وسيله‌اي به دست نمي‌آيد را بايد در نقش مهم «آگاهي» در «انتخاب» مردم جستجو كرد.
ارسال در تاريخ 88/04/27 توسط alkomx

از اوایل انقلاب با شکل گیری دغدغه نظام سازی و نیاز به علم برای مدیریت کشور و شاید از آن روزها که زمزمه انقلاب فرهنگی شکل گرفته بود، مساله ای نظری حول تعریف و چگونگی دانشگاه اسلامی، اذهان بسیاری را به خود مشغول ساخت. با توجه به یک پیشینه تاریخی یعنی دوران شکوفایی تمدن اسلامی، این زمینه ذهنی وجود داشت که می توان میان علوم انسانی و همچنین تجربی با دین جمع کرد و اتفاقا همین، به درست یا غلط، خود، یکی از استشهادات رایج در رابطه با مساله ای بود که اینک مورد نزاع قرار داشت.

چنانچه می بینیم، بحث از همین جا به مبحث نظری کلان تری یعنی رابطه علم و دین وارد شد و کم کم مباحث عمیق تری مورد توجه واقع شدند. در این میان، اصل نزاع را باید در علوم انسانی جستجو کنیم. یک بازخوانی تاریخی که بتواند نوع ذهنیت نخبگان و رهبران جامعه اول انقلابی به این موضوع را به درستی توصیف کند، خواهد توانست بستر تبیین بهتر روند و نوع توجه به علوم انسانی در سالهای بعد و حتی شرایط فعلی را مهیا سازد و علل ناکارایی دانشگاههای علوم انسانی کشور را بهتر توضیح دهد. مجال و توان یک بررسی جامع در این مقال نیست لیکن همین قدر می دانیم که یکی از نگرشهای سطحی رایج، تولید دانشگاهیان نمازخوان! بوده است، همان تفکری که قبل از انقلاب نیز به شکل گیری مدارسی چون علوی منجر شد و اینک البته ناظر به نیازهای کشور و در سطحی بالاتر مورد توجه قرار گرفته بود با این تفاوت که باید پای را از رشته های فنی فراتر می نهادند و اینک "دینی شدن" جامعه مساله ساز می نمود...



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ 88/01/26 توسط alkomx

رمضان،بهار قرآن، کتاب زندگی مردم، نزدیک است و بسیاری از ما، یعنی حتی همین مذهبی های باصطلاح غیرعوام، هنوز هم درست نمی دانیم که قرآن در زندگی ما جایش کجاست و چگونه باید از آن بهره ببریم و اساسا آیا می توانیم از قرآن بهره ای جز قرائت به قصد ثواب ببریم؟!! این نیز ریشه در آن دارد که آنقدر مساله عدم جواز برداشت عموم مردم از قرآن و خطر تفسیر به رای و موارد مشابه را از مبلغین قرآن نشناس! شنیده ایم که بهترین هایمان هم اگر بخواهد وارد فهم محتوا شود به تفسیر مراجعه می کند و باز خود قرآن لب تاقچه است! تکلیف برخی تفاسیر هم مشخص است که به فرموده حضرت امام بجای بیان مقصود آیه، سبب بیان آیه را بیان می کند و کتاب تربیت را به کتاب صرف و نحو بدل کرده اند!

برای اینکه این شبهه بالکل برطرف بشود سخنی از حضرت امام (ره) به نقل از آداب الصلوه را می آوریم باشد که راهگشای انس ما و قرآن باشد: " یکی دیگر از حجب که مانع از استفاده از این صحیفه نورانیه است اعتقاد به آن است که جز آنچه مفسرین نوشته یا فهمیده اند کسی را حق استفاده از قرآن شریف نیست و تفکر و تدبر در آیات شریفه را با تفسیر به رای که ممنوع است اشتباه نموده اند و به واسطه این رای فاسد و عقیده باطله قرآن شریف را از جمیع فنون استفاده عاری نموده و آنرا بکلی مهجور نموده اند. در صورتی که استفادات اخلاقی و ایمانی و عرفانی به هیچ وجه مربوط به تفسیر نیست تا تفسیر به رای باشد. مثلا اگر کسی از کیفیت مذاکرات حضرت موسی با خضر و کیفیت معاشرت آنها و شد رحال حضرت موسی با آن عظمت مقام نبوت برای به دست آوردن علمی که پیش او نبوده و کیفیت عرض حاجت خود به حضرت خضر- به طوری که در کریمه شریفه هل اتبعک علی ان تعلمن مما علمت رشدا مذکور است- و کیفیت جواب خضر و عذرخواهی های حضرت موسی، بزرگی مقام علم و آداب سلوک متعلم با معلم را که شاید بیست ادب در آن هست، استفاده کند این چه ربط به تفسیر دارد تا تفسیر به رای باشد. و بسیاری از استفادات قران از این قبیل است. و در معارف مثلا اگر کسی از قول خدای تعالی الحمدلله رب العالمین که حصر جمیع محامد و اختصاص تمام اثنیه است به حق تعالی، استفاده توحید افعالی کند و بگوید از آیه شریفه استفاده شود که هر کمال و جمال و هر عزت و جلالی که در عالم و است و چشم احول و قلب محجوب به موجودات نسبت می دهد از حق تعالی است و هیچ موجودی را از خود چیزی نیست، و لهذا محمدت و ثنا خاص به حق است و کسی را در آن شرکت نیست، این چه مربوط به تفسیر است تا اسمش تفسیر به رای باشد یا نباشد........ پس، محتمل است بلکه مظنون است، که تفسیر به رای راجع به آیات احکام باشد که دست آراء و عقول از آن کوتاه است و به صرف تعبد و انقیاد از خزان وحی و مهابط ملائکه الله باید اخذ کرد...... و الا بات اثبات صانع و توحید و تقدیس و اثبات معاد و نبوت، بلکه طلق معارف، حق طلق عقول و از مختصات آن است و اگر در کلام بعضی محدثین عالی مقام وارد شده است که در اثبات توحید اعتماد بر دلیل نقلی است از غرائب امور بلکه از مصیباتی است که باید به خدایتعالی از آن پناه برد!"

 چه خوب است که در ماه رمضان، باب مراوده روزانه و انس با قرآن را بگشاییم و گام اول برای رفع شکوه نبی(ص) که فرمود "ان قومی اتخذوا هذا القرآن مهجورا" را برداریم چه را که رفع مهجوریت حقیقی قرآن نه در معرفت که در اجرای آن است ولی می دانیم که گام اول عمل، معرفت صحیح است. نوشتن برداشت ها و چک کردن آنها با تفاسیر و اهالی قرآن می تواند کم کم ملکه ارتباط با کتاب الهی را شکل دهد و آیات را به باور درونی جان ما بدل سازد. ان شاء الله

همچنین ببینید: روشی برای فهم ساده معانی آیات / برخی احادیث مربوط به قرآن(باب ششم جلد اول الحیاه)

برخی کتب قابل استفاده: روش برداشت از قرآن و مجموعه تطهیر با جاری قرآن، استاد علی صفایی حائری/ پیام جاودانه،محمد رضا حکیمی/ تعامل روشمند با قرآن کریم، محمد غزالی/ کتابی برای تمام فصول، آیت الله خامنه ای/ تفسیر المیزان، علامه طباطبایی/تفسیر نور، محسن قرائتی/ مجموعه معارف قرآن، آیت الله مصباح یزدی و...

ارسال در تاريخ 87/06/08 توسط alkomx

چند پرسش اعتقادی رایج میان مردم و خصوصا جوانان و نوجوانان هست که اگر بخوبی پاسخ نیابند نمی توانند فرد را آرام کرده و به ادامه حرکت آگاهانه وادار نمایند و اتفاقا عمده افراد از کنار آنها می گذرند و در میان روزمرگی آنان را فراموش می کنند مگر در خلوت با خویش! متاسفانه هنوز پاسخهایی مناسب و قابل عرضه به عموم نیز برای این مسائل اساسی زندگی انسان تدوین نشده اند!

اینکه چرا خدایی هست هر چند مورد توجه جدی علمای کلام واقع شده و براهین متعدد برای آن آورده اند اما ضروری جدی نبوده چرا که عموما عقل و فطرت و توجه افراد به مخلوقات، ایشان را به مبدایی رهنمون می سازد، چنانچه در جهان بینی قرآنی می بینیم انگار وجود خدا پیش فرض گرفته شده و بیشتر به پاسخ مشرکان پرداخته می شود و حتی بت پرستان، قائل به خدا معرفی می شوند. اما اینکه چرا خدا یکی است و اصلا خدا چیست و چه ویژگیها و اوصافی دارد؟ چرا جهان و انسانها را آفرید؟و سوالاتی از این دست، نه با پاسخهای کلیشه ای و کلامی مانند "الا لیعبدون..." که با توضیحاتی برون دینی و مستدل پاسخ خواهند یافت و البته ذکر این نکته مهم ناگفته نماند که متاسفانه در جامعه ما حداکثر به "خداشناسی معرفتی" پرداخته و اکتفا می گردد در حالی که شناخت و اثبات "واجب الوجود" برای ایجاد انگیزه عبادت عاشقانه کافی نیست و پس از آن باید "خداشناسی عرفانی" نیز صورت پذیرد که در فرصت دیگری بدان خواهیم پرداخت.  

مساله دیگر مرگ و معاد است که اندیشیدن به آن انسان مادی را به پوچی می رساند و همچنین اندیشیدن درباره جهان پس از مرگی که ظالم و مظلوم کنار یکدیگر نشسته اند قابل قبول و عادلانه نمی نماید، لذا سوالات بسیاری ایجاد می شوند و همچنین مساله عدل الهی، تفاوت ها،ظلم ها، نقص ها، آفات، بلایا و... نیز محمل سوالات اساسی بسیار اند.

اگر به توحید و معاد و عدل، مسائلی چون قضا و قدر و جبر و اختیار را هم اضافه کنیم تقریبا همه مسائل فطری عموم مردم جهان و از جمله خودمان را برشمرده ایم که یافتن و نیافتن پاسخ درخور، در جزئی ترین رفتارهای فرد نیز دیده خواهد شد. یک توهم موجود، پیش فرض گرفتن دانستن عمیق این مباحث توسط افراد ظاهرا مذهبی است در حالی که شاهدیم، عمده ایشان نیز در این زمینه از عمق کافی برخوردار نیستند.

ناگفته نماند ممکن است مسائلی چون نبوت و امامت برای جوامع دیگر مورد سوال جدی تر باشند ولی عمدتا برای جامعه ایرانی محمل شبهه سازی اساسی نبوده اند هرچند خود عرصه ای دیگر است شایسته توجه!

برخی منابع مفید: مجموعه جهان بینی توحیدی، عدل الهی، انسان و سرنوشت و...، مرتضی مطهری/مجموعه مباحث اعتقادی و معرفتی، محمدتقی مصباح یزدی/جهان بینی اسلامی، جعفر سبحانی/ مجموعه مباحث اعتقادی، ناصرمکارم شیرازی/ فلسفه آفرینش،عبدالله نصری/ اسلام دین فطرت، زیرنظر حسینعلی منتظری/مجموعه مباحث اعتقادی، محسن قرائتی/ عقائدالامامیه، محمدرضا مظفر/ و...
ارسال در تاريخ 87/04/11 توسط alkomx

تاملی در مبادی و  روشهای موجود آموزش علوم انسانی اسلامی

شاید دغدغه تخصص گرایی در حوزه و مساله تولید علم دینی ریشه بروز پدیده هایی چون دانشگاه های حوزوی و حوزه های دانشگاهی و از این دست ترکیبها باشند. نیت کار و علت موجده آنان هر چه که باشد بنا به دلایلی که ذکر خواهد شد جا دارد تا روش ها و مبادی این روندهای آموزشی مورد بررسی دقیق تری قرار بگیرند و آفات آنان بررسی گردد. در این مجال به طور مختصر سوالاتی را در حد بضاعت اندک مطرح می نمائیم. باشد که توسط دلسوزان و اساتید محترم مورد توجه قرار گیرند و  پاسخی در خور نیز بیابند.

*طرح مسائل

این دغدغه که نظام اسلامی باید بر اساس علم دینی اداره شود از ابتدای انقلاب به طور جدی جزء دغدغه های دینداران دلسوز و آگاه کشور بوده است و شاید تلاشهایی چون تاسیس مرکز وحدت حوزه و دانشگاه، موسسه امام خمینی(ره)، دانشگاه مفید، دانشگاه امام صادق(ع) و... در همین راستا بوده باشد. اما آیا این تلاشها با رعایت کامل جوانب حرکت صحیح اسلامی بوده اند؟ آیا مسیرهای طراحی شده آموزشی به اهداف مدنظر منتهی می گردند؟ آیا توجه به آسیب التقاط و تاثیر و تاثر حوزه و دانشگاه از یکدیگر مدنظر بوده است؟ آیا پدیده اسلام شناسان دانشگاهی یا حجه الاسلام دکتر ها از آثار و تبعات این مراکز اند؟ و...

اینک جای طرح این سوال است که چرا این مدل از آموزش برای رسیدن به مطلوب "تولید علوم اسلامی" در زمینه علوم انسانی طراحی شد؟ آیا این مدلهای آموزشی وافی به مقصود خواهند بود؟ چرا مثلا یک طلبه نیاز دارد که مباحث مطرح در علوم انسانی غربی را بخواند؟ از باب نقد یا بعنوان مبنای فکری یا الگو پذیری یا موضوع شناسی؟

اگر مساله "موضوع شناسی" بوده است آیا این مسیر تنها مسیر است؟! آیا آشنایی با مبانی و نظریات مختلف علوم انسانی غربی جزء الزامی آشنایی با موضوع است؟ آیا این موضوعات مسائلی ذهنی اند یا عینی؟ آیا روشهای دیگر برای آشنایی با این موضوعات و سپس مراجعه سالم به متون دینی وجود نداشته است؟



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ 87/02/20 توسط alkomx

خیلی از ما دوست داریم وقتی آیه یا حدیثی را می شنویم یا می خوانیم معنای آن را نیز متوجه شویم و می دانیم که فهم متن عربی قطعا شیرین تر از خواندن ترجمه است و این برای کسانی که حداقلی از زبان عربی – در حد همان دبیرستان- را خوانده اند به راحتی شدنی است چرا که زبان فارسی رایج ما ممزوج با لغات متعدد با ریشه های عربی است و همین می تواند کلید ورود به هدف فوق باشد.

در این روش، فرد نه ترجمه دقیق آیات قرآن که صرفا فهم کلی و حدودی معنای آیه برایش میسر خواهد شد و به جرات می توان گفت 70 درصد آیات قرآن را در عرض مدت بسیار کوتاهی خواهد فهمید و برای بقیه آن می تواند نیم نگاهی به ترجمه نیز داشته باشد. گفتنی است این روش برای آغاز راه مناسب است و نمی تواند بعنوان حد نهایی متصور باشد.

روش کار نیز بدین صورت است که فرد، با دیدن هر کلمه سعی می کند لغات نزدیک به آن در زبان فارسی رایج را بیابد و از این طریق حدود معنای آن را می فهمد و چون با عربی هم تا حدودی آشناست مثلا درباره افعال به ماضی یا مضارع بودن انها پی خواهد برد و.... همچنین اگر یک بار با کلمات کثیرالتکراری چون الذی و... نیز آشنا شود دیگر کار برایش راحت می گردد.

ابتدای این حرکت کمی کند خواهد بود اما با کمی تمرین و ممارست و توجه کم کم ملکه فهم در ذهن فرد شکل می گیرد و آنگاه آیات و حتی احادیثی را که تاکنون نشنیده و نخوانده است را هم خواهد فهمید ان شاء الله. باشد که بکارگیری این روشها به انس هر چه بیشتر ما با کتاب هدایت مان منجر شود. ناگفته نماند کار تمرینی با کسی که بر ترجمه اشراف دارد در راه افتادن بهتر و فهم دقیق تر موثر خواهد بود.

برای نمونه به موارد زیر توجه فرمائید: (کلمات رایج مشابه، درون پرانتزها نوشته شده اند که در کنار سایر معنانی حدود آیه را معلوم می سازند و با نیم نگاهی به ترجمه کم کم تسلط بر فهم نیز بیشتر خواهد شد)

*توبه/32: یریدون (اراده) ان یطفئوا (اطفاء) نور الله بافواههم (افواه/دهان) و یابی (ابا کردن) الله الا ان یتم (تمام کردن) نوره و لو کره (اکراه) الکافرون * توبه/33: هو الذی (کسیکه) ارسل (ارسال) رسوله بالهدی (هدایت) و دین الحق لیظهره (ظهور/اظهار) علی الدین کله و لو کره (اکراه) المشرکون

*انفال/70: یآیها النبی قل (قول) لمن فی ایدیکم (ید/دست) من الأسری (اسیر) ان یعلم (علم) الله فی قلوبکم(قلب) خیرا (خیر) یوتکم (دادن/؟) خیرا مما اخذ (اخذ) منکم و یغفر (مغفرت/غفران) لکم و الله غفور رحیم * انفال/71: و ان یریدوا (اراده) خیانتک فقد خانوا (خیانت) الله من قبل فأمکن (امکان) منکم و الله علیم حکیم

*اعراف/44: و نادی (ندا) اصحاب الجنه اصحاب النار ان قد وجدنا (یافتن/وجود) ما وعدنا (وعده) ربنا حقا (حق) فهل وجدتم ما وعد ربکم حقا قالوا (قول/گفتن) نعم فأذن (اذان) موذن بینهم ان لعنة (لعنت) الله علی الظالمین(ظالم)*اعراف/45: الذین (کسانیکه) یصدون (جلوگیری/؟) عن سبیل الله و یبغونها (طلب ستم/؟) عوجا (معوج) و هم بالاخره (آخرت) کافرون              همچنین ببینید: یا به من آزادی بده یا مرگ!
ارسال در تاريخ 87/01/25 توسط alkomx

* استادمان حاج حیدر رحیم پور جمله نغزی داشتند، می فرمودند صفات مذکور در جوشن کبیر را بخوانید و توحید خود را محک بزنید ببینید آیا این خدا را قبول دارید؟! بخوانیم و... یاخیرالغافرین یاخیرالفاتحین یاخیرالناصرین یاخیرالحاکمین یاخیرالرازقین یاخیرالوارثین یاخیرالحامدین یاخیرالذاکرین یاخیرالمنزلین یاخیرالمحسنین ...

* در باب وعده قرآن بر این که اگر مشکل مالی مانع ازدواج تان است: "یغنیهم الله من فضله"، می فرمودند باورش دو شرط دارد: یکی اینکه خدا راست گو باشد و دیگری اینکه ما خدا را قبول داشته باشیم...

* حقیقت خدا واحد است اما فهم آن متکثر است و شاید همین معنی موید "طرق الوصول الی الله بعدد الأنفس"باشد، اما خدایی که آن عارفان می فهمند کجا و خدایی که من می شناسم کجا!؟ راستی شاید به همین خاطر هم نمازهایم....؟

* توحید، گرچه اساس دین است، چه در واقع و چه در ادعا، اما اتفاقا کمترین هزینه و وقت برایش می شود، آنقدر که ماها زیارت عاشورا را خوانده و شرح کرده ایم، اگر برای شناخت او وقت می گذاشتیم همین زیارات را هم بهتر می فهمیدیم اما حیف که باب این شناخت را بر ما بسته اند!

* خدایی که من می پرستم راستی در آن حدی نیست که بتواند ذهن من را از کارهای روزانه ام دور کند، یعنی باور من برخلاف ادعای زبانی ام این نیست و این یعنی بدون معرفت کافی به بندگی مشغول شده ام... چرا کلاسهای شرح آداب الصلوة ها و توحید مفضل ها و... را نمی بینیم اما به هر جور کلاس NLP و... برای ایجاد تعادل در جامعه چنگ زده ایم؟

* چقدر چشم هایمان می بیند؟

* خوف و رجا را در رعد و برق، حیات را در باران و بهار و زمستان، خدا را در باغ و بستان، عبور را در روز و شب و... جهان بینی الهی بر مشاهده دقیق و نگرش آیه ای استوار است اما ما نمی بینیم! چرا؟

* یک دلیلش که همین زندگی شهری و دور شدن از طبیعت است، قطعا! اما همه ماجرا این نیست .... غفلت، کوری، ...

* به قول دوستی چگونه مرحله حس را طی نکرده می خواهیم وارد مرحله ذهن و عقل شویم و درکی فراتر بیابیم...؟! یعنی باید رفت و مدتی در کوه و جنگل زیست؟ راستی چه باید کرد؟ اگر واجبات عرفی و هنجاری چون کار و درس و ... بگذارند کی فرصت خواهیم کرد که به حقیقت هستی و فلسفه خلقت مان بیاندیشیم؟

* ألم یأن للذین ءامنوا أن تخشع قلوبهم لذکر الله .... کاش حداقل آمادگی پذیرش فضیل عیاض را داشتیم... کاش!   همچنین ببینید: زندگی توحیدی

ارسال در تاريخ 86/12/11 توسط alkomx

در گوشه و کنار ادبیات دینی، تمثیل این دنیا به گذرگاه و زندگی آن به سفری کوتاه را بسیار دیده ایم و شنیده ایم که بیانگر حقیقتی واضح از آن است و غافلان را اشارتی است شایسته. بر همین مبنا و برای فهم بهتر اجزاء دین و روابط آنها و جایگاه هر کدام در زندگی ما، تشبیهی را بر اساس سفر مذکور انجام داده ایم، باشد که مفید افتد و ذکری باشد!

جمعی را تصور کنیم (انسانها) که قرار است سفری (مسیر معنوی حرکت انسان) را به سوی قله کوهی (کمال الهی انسان) در طول زمانی کوتاه (عمر) انجام دهند. سفر آغاز می شود (تولد فیزیکی و معنوی هر فرد) و برگزارکننده این حرکت(خدا)، علاوه بر آنکه پیش زمینه هایی را درباره مراحل سفر به او آموزش داده (فطرت) و قدرت تحلیل را در وی قرار داده است (عقل)، نقشه ای شامل تذکرات و توصیه های لازم برای این سفر را به هر شخص داده است(دین) و نقاط پرخطر (مواقع گناه) و راههای میانبر (کارهای نیک) را نیز مشخص نموده است.

همچنین برای تسهیل کار و دوری از خطرهای بیشتر (گناهان) افرادی را نیز مامور تذکر دادن آن نکات نموده است (پیغمبران و امامان) و از این طریق سفرکنندگان را برای داشتن سفری سریعتر و بهتر مهیا نموده است چرا که پس از سپری شدن مسیری هموار (ایمان اولیه و آغاز رشد معنوی)، مسیر قله آغاز می شود که بسی بلند است (اوج کمال انسانی) و بسیاری از تجربیات مسافران گذشته (تاریخ) نشانگر آن است که فقط تعداد اندکی (اولیاء الهی و اهل تقوا) توانسته اند تا قبل از تمام شدن وقت (عمر) تا نزدیکی های قله برسند.

در طول راه مکانهایی نیز برای استراحت و تغذیه، وجود دارند (تمتعات دنیایی) و جالب اینکه عده ای با خیال آسوده، مدتها در آن مکانها می مانند و به بازی و استراحت تن می دهند (غافلان و گناهکاران) انگار نه انگار که هدفشان آن قله بوده است! (غفلت) و البته عده ای نیز برای سود بیشتر، امکانات تفریحی و رفاهی بسیاری را در این مراکز تهیه دیده اند (شیطان و کفار و اهالی دنیا) و مسافران را به ماندن و لذت بردن بیشتر دعوت می نمایند و چه بسیارند کسانی که هر روز وعده حرکت به سوی قله را می دهند اما می مانند! (تسویف).

البته کم نیستند کسانی که به تذکرات ماموران تذکردهنده (انبیاء الهی) توجه می کنند و پس از بازیابی به حرکت خود ادامه می دهند(مومنان) و حال، آنان نیز به دیگران تذکر می دهند که هدف را فراموش نکنند(تواصی) و افراد ضعیف و نیازمند را نیز کمک می رسانند (مسوولیت اجتماعی)و در مقابل تلاش برخی علیه برخی دیگر برای سوء استفاده از ایشان می ایستند (مبارزه) اما بسیاری نیز دیده شده اند که در توقف گاههای بعدی مانده اند! (لغزش مومنان) و حتی برخی راه مقابل قله را در پیش گرفته اند و باز می گردند! (گنهکاران)

پس از پایان همه حرکت انسانهایی که بعدا نیز می آیند(قیامت) به افراد نمرات و درجات و هدایایی اهدا می گردد(بهشت) و دیگرانی که هدف را فراموش کردند یا مانع حرکت بقیه شدند توبیخ می شوند! (جهنم)

ارسال در تاريخ 86/10/15 توسط alkomx

از مسائل و سوالات اساسی این است که آیا می توان حدی را هم برای مصرف و خرج کرد در زندگی تعیین کرد یا خیر؟ حدود آن چگونه است با توجه به اینکه انسانها و سطح درآمدها و زندگی ها و نیازهایشان متنوع و متفاوت اند؟

به نظر می رسد تعیین مدل و الگویی واحد به دلیل تفاوت های مالی، سلیقه ای، فرهنگی و...شدنی و منطقی نیست لیکن تعیین شاخص ها و جهت هایی که با آنها بتوان حدود زندگی انسانی و انقلابی را از این منظر یافت ممکن است. در این باره نکاتی قابل ذکر اند:

* مساله نیازهای ضروری زندگی: ممکن است لیست نیازهای ضروری یک زندگی با دیگری متفاوت باشد ولی باید "ضروری" باشد و ضروری را هم بر اساس نیاز "عقلانی" در یک زندگی "معمولی" معین می کنیم که طبعا بسیاری از موارد رایج عرف در آن نمی گنجند پس ملاک عینی، برطرف شدن یک نیاز واقعی در زندگی است که روش آن را خواهیم گفت. 

*تامین حداقلی نیازها:در مساله "روش تامین نیازهای زندگی"، فارغ از توجیهات نفسانی متعدد و رایج، باید گفت بر اساس مبانی ساده زیستی می توان بنحوی که علت وجودی آن نیاز تامین گردد و رنگ و بوی فشار هنجاری عرف به خود نگیرد آن را برطرف کرد و بعنوان مثال برای رفع نیاز به فرش از بازه انتخاب فرش معمولی تا گران و... حد پائین را در نظر گرفت.

ناگفته نماند مصداقی کردن این مساله و بحث بر سر عدد و رقم ها و... آنرا سخیف کرده و از اصل ماجرا دور می سازد پس مهم، توجه داشتن به روح کلی ساده زیستی در فرد و دوری از وساوس نفسانی و اجتماعی است. همین! 

* مساله انسانیت و دنیاگریزی و زهد: ر.ک: مبانی ساده زیستی در زندگی

* مساله شان و عرف: ملاک قرار دادن شان و عرف از آن حیث که فرد در همان "جامعه و محیط" زندگی می کند می تواند دخیل شود لیکن آن را همان حدودی است که در بالا ذکر شد و نمی تواند عامل توجیه هر نوع مدل مصرفی باشد.

* مساله موضوعیت ساده زیستی حتی در جامعه مرفه و حتی برای غیرمسوولان: نکته مهمی که نباید مغفول بماند آن است که ساده زیستی و دنیاگریزی دو پایه فردی و اجتماعی دارد و حتی اگر بعد انسانی و اجتماعی آن مثلا در جامعه بدون فقیر و دارای رفاه، رفع شود، باز بعد فردی آن یعنی موضوعیت سختی دادن به خویش و دوری گزیدن از دنیا و مافیها در جای خود باقی است و از این منظر دیگر حتی به مسوولان و ابعاد فرهنگی زیستن آنان نیز محدود نمی شود و برای افراد معمولی جامعه نیز مصداق می یابد.

ناگفته نماند، از منظر دین مبین اسلام، بر فرض احصاء شرایط لازم در فرد و جامعه محل زندگی او، دنیاگریزی الزاما با ساده زیستی معنا نمی شود اما تاکید بیش از حد بر ضرورت دوری از دنیا و لذت های آن، و ذکر قواعدی چون "ان الانسان لیطغی ان رءاه استغنی" و... به هر نفس عاقلی تذکر می دهد که پای در این وادی سخت و لغزشگاه سترگ ننهد.
ارسال در تاريخ 86/09/26 توسط alkomx

ماه خدا و کتاب خدا پایان پذیرفت و بد نیست قبل از آنکه بار دیگر مناجات های شبانه را به فراموشی بسپاریم و قرآن ها را بر سر تاقچه ها بنهیم تاملی در جایگاه آنها و دیگر اعمال دینی در زندگی خویش بنمائیم. شاید یاد اهل بیت و نه البته بهره مندی از آموزه ها و سیره عملی ایشان، در زندگی ما تا حدودی دیده شود اما متاسفانه توجه به نماز، قرآن، خدا و مناجات و... به اندازه آنها هم ضریب ندارند.

اینکه حتی در شبهای مناجاتی قدر و روز عرفه و... نیز مداحان سعی نمی کنند بنده را با رب خودش آشنا سازند و با مناجات آشتی دهند و باز برای گریاندن او از روضه و ذکر مصیبت بهره می برند آیا نشانگر این عدم توازن ضرایب نیست؟ آیا جای رابطه با رب را می توان با رابطه با عبد- هر چند وسیله و واسطه فیض باشد- پر کرد؟ آیا کم اند مسلمانان مومن و هیئتی هایی که در رابطه با نماز و مناجات و قرآن در حد صفر اند اما .... آیا انسانی که نتواند رابطه شخصی مناسبی میان خود و خدایش برقرار سازد ولو آنکه در جمعها و محافل متاثر گردد، می تواند راه رشد حقیقی معنوی را طی کند؟ اساسا مگر هدف توسل به اهل بیت چیست که خروجی آن در برخی به تقویت رابطه با خداوند منجر نشده است؟

سوالاتی اینچنینی ما را بدان سو رهنمون می سازند که نگران وضعیت محافل دینی خود و ضریب هایی که به هر موضوع می دهیم باشیم. مثلا شایسته نیست که جوان مسلمان، سبکهای مختلف مداحان و خوانندگان مذهبی که متاسفانه برخی از حدود شرعی نیز فراتر رفته اند! را زمزمه کند و در خاطر نگاه دارد اما بدلیل عدم تبلیغ صحیح آموزه های دینی، عدم ارائه جذاب مباحث قرآنی، عدم شناخت بایسته حقتعالی و یا هر دلیل دیگر از درک لذت مناجات و یا قرائت صحیح قرآن نیز ناتوان باشد چه رسد به فهم و انس و زندگی با آن که مطلوب رابطه فرد مسلمان با کتاب دینش است.

چه کم توجهی به رابطه با خدا و کتاب خدا را به پای ضریب دهی به جلسات مداحی بنویسیم و چه دلایل دیگری برای آن برشماریم، وضع موجود از تعادل لازم برخوردار نیست و حال با توجه بیشتر به این مباحث یا کاستن از توجه به اولویتهای بعدی باید آنرا تنظیمی دوباره کرد.

 بازتعریف رابطه و انس مومنان با قرآن که متاسفانه به خاطر برخی نظریات، مردم را از ارتباط با آن منع می کردند! و ضریب دهی جدی و هدفمند به جلسات معرفتی خداشناسی و همچنین مناجات با خدا با محوریت ادعیه گرانقدر و معتبری چون صحیفه سجادیه که به تعبیر حضرت امام(ره)، قرآن صاعد می باشند، حداقل کارهایی است که می توان و باید برای پرکردن خلاهای موجود بدانها همت گمارد.

بدیهی است خلا رابطه صحیح معطوف به عمل با معارف و آموزه های اهل بیت(علیهم السلام) و سیره ایشان و نه صرف رابطه احساسی و گرامیداشت های مقطعی و ذکر مصائب ایشان، که در جای خود لازم و ضروری اند، نیز باید با برنامه های مناسب پر شود و ان شاء الله جامعه دینی را از آسیبهای عوام زده و سطحی نگرانه دور نگاه دارد. امروز که روزمرگی و دنیا گرایی انسانها و مومنان را نیز از هدف عالی آفرینش غافل می سازد تقویت این امور از واجبات اجتماعی دولتمردان و مبلغان به حساب می آید.  

ارسال در تاريخ 86/07/27 توسط alkomx

انقلاب اسلامی ایران مهمترین پدیده قابل تامل حداقل برای نسلهایی است که خواسته یا ناخواسته هویت شان با آن پیوند عمیقی خورده است پس شایسته است سوالات راجع به آن و پاسخهای جامع آنها را یافته و مطالعه نمایند.

*قبل از انقلاب: دلایل دینی، اقتصادی، سیاسی و... کدام یک بیشتر بر وقوع انقلاب تاثیر داشتند؟ آیا انقلاب ایران کنترل شده بود یا زودتر از موعد تصور رهبرانش رخ داد؟ تحلیل و پیش بینی خارجی ها از این وقایع چه بود؟ نقش هر گروه و بویژه حوزویان و دانشگاهیان در بیداری مردم چه بود؟ تفاوت مطالبات و دغدغه های گروههای موثر چه بود؟ چه اقداماتی برای جلوگیری از وقوع آن صورت گرفت؟ و.....

*انقلاب تا پایان جنگ : خارجی: وقوع انقلاب چه بازتابی در کشورهای مختلف جهان و منطقه داشت؟ چه جرياناتي تحت تاثير آن شكل گرفتند؟ چه اثرات فرهنگي سياسي اقتصادي بر جاي گذاشت؟ چه مخالفتهايي شد و چرا؟ چه فرصتهايي ايجاد شد؟ چه آفات احتمالي وجود داشت و...؟

داخلی: سير حركت جريانات سياسي و نخبگان حوزوي و دانشگاهي چگونه بود؟ خلاهاي مختلف فكري فرهنگي اقتصادي و... چه بود؟ مواجهه با هر مساله چگونه صورت پذيرفت و نقاط قوت كدام ها بود؟ نقاط خطا چه بودند و چرا رخ دادند و...؟

*بعد از جنگ: شرايط جديد چه خلاهايي داشت؟ كدام ويژگي ها بالاجبار بر كشور تحميل شدند و كدام شرايط قابل تغيير بودند؟ فضاي فرهنگي اقتصادي سياسي چه سيري را طي كرد؟ كدام مولفه ها تضعيف شدند و چرا؟ خلا تئوريك ريشه آسيبهاي ايجاد شده بود يا سستي عملي؟ نقش نخبگان حوزوي و دانشگاهي چگونه ايفا شد و...؟

*برخی منابع قابل استفاده: تاثیرات انقلاب اسلامی ایران بر کشورهای اسلامی، محمد باقر حشمت زاده/ انقلاب ایران و بازتابهای جهانی آن،جان اسپوزیتو/ حرکت امام و تجدید حیات اسلام، راشد الغنوشی/ نهضتهای اسلامی و انقلاب ایران، کلیم صدیقی/ رنسانسی دیگر، عماد افزوغ/ انقلاب اسلامی و نظریه پایان تاریخ، محمد مددپور/امام خمینی(ره)تنها گزینه، فتحی شقاقی/ تیرگی درخشان، جواد طاهایی/عصر امام خمینی(ره)، محمدرضا حاجتی/ آغازی بر یک پایان، آوینی/ مدافع آیت الله، حسنین هیکل/ توسعه و تضاد، فرامرز رفیع پور/ انقلاب اسلامی نقطه عطفی در تاریخ، حمید دهقان/ تحلیلی بر انقلاب اسلامی، منوچهر محمدی/ تئوریهای انقلاب و انقلاب اسلامی ایران، غلامرضا بصیرنیا/ پوشش خبری اسلام در غرب، ادوارد سعید/ انقلاب و اندیشه، علی محمد حاضری/ رویارویی انقلاب اسلامی ایران و آمریکا، جمیله کدیور/ حدیث انقلاب، جمعی از نویسندگان/ حدیث پیمانه، حمید پارسانیا/ انقلاب اسلامی چالشها و بحرانها، عبدالوهاب فراتی/ نهضت امام خمینی(ره)، حمید روحانی/ انقلاب اسلامی و سازماندهی اجتماعی، جلال الدین فارسی/ انقلاب ایران در دو حرکت، مهدی بازرگان/ آخرین انقلاب بزرگ، رابین رایت/ درون انقلاب ایران، جان استمپل/ انقلاب اسلامی ایران، عباسعلی عمیدزنجانی/ پیرامون انقلاب اسلامی، مرتضی مطهری/ مقدمه ای بر انقلاب اسلامی، صادق زیبا کلام/ انقلاب اسلامی و هویت ملی، علیرضا زهیری/ انقلاب اسلامی درایران، حامد الگار/ ایرانیان چه رویایی در سر دارند، میشل فوکو/ انقلاب ایران ایدئولوژی و نمادپردازی، باری روزن/انقلاب اسلامی و رهیافت فرهنگی، محمد شجاعیان/ همراه انقلاب، جلال رفیع/ لحظه های انقلاب، گلابدره ای/ فرهنگ انقلاب اسلامی، شهید باهنر/ چهار انقلاب و دو گرایش مکتبی و دنیا دولتی/ جلال الدین فارسی/ گریز از یکسان سازی جهانی، محمد مددپور/ تفسیر آفتاب،محمد رضا حکیمی.

ارسال در تاريخ 86/07/13 توسط alkomx

در حالی که جهان بینی اسلامی از ادبیاتی فطری و نگرشی عینی برای توحیدمحوری بهره می برد، متاسفانه در آموزشهای اعتقادی ما باور توحیدی از عمق کافی برخوردار نیست لذا برای رفتارهای خود به دنبال ملاکها و مستنداتی فرعی و گوناگون می گردیم و این بر اعوجاجات فکری و رفتاری ما افزوده است. در حالی که انسان موحد به تبع همان باور خدامحور خود طبیعتا رفتارهایی را بروز داده و نگرشهایی را برمی گزیند.

* توحید، آغاز عدالتخواهی:

توحید نفی عبودیت هر آنچه غیر خدا می باشد است و از همین جا طغیانگران و تعالی طلبان بر دیگران برای انسان موحد دشمن محسوب می شوند و او در مقابل ظلم و سرکشی آنان سر خم نمی کند و بر علیه ظلمشان می شورد و آنرا تحمل نمی کند. (لا اله الا الله.../بقره-150: ولاتخشوهم واخشونی.../)

* اعتقاد به صفات او و  تاثیر آن در نگرش و رفتار:

اعتقاد به صفات الهی در عینی ترین اعمال و دیدگاههای انسان مسلمان ظهور می کند. مثلا  انسان موحدی که به رازقیت الهی معتقد است در نحوه زندگی، مصرف و تولید و توزیع نعمات الهی روشی خاص را برخواهد گزید چرا که تضمین الهی برای رزق خود را باور دارد و برای کسب آن دست به هر کاری نخواهد زد و به ذلت نیز تن نخواهد داد.

(ذاریات 55-58: و ذکر فان الذکری تنفع المومنین/و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون/ ما ارید منهم من رزق و ما ارید ان یطعمون/ ان الله هو الرزاق ذوالقوه المتین... /هود-6: ما من دابه فی الارض الا علی الله رزقها...)

* اخلاق فردی تبلور صفات الهی:

انسان موحد سعی می کند خود را به جلوه ای از برخی صفات الهی مزین کند و آنگاه است که مومن به خدای کریم ستار، خود باید کریم و ستار باشد. اینچنین، اخلاق و رفتار انسان موحد، رنگ و بویی از همان صفات جلالی و جمالی حضرت حق را در سطح محدود انسانی و دنیایی اش جلوه گر خواهد شد و عمل وی سایر انسانها را نیز رهنمون به سوی حضرت حق خواهد کرد.

ارسال در تاريخ 86/07/06 توسط alkomx
قالب وبلاگ